X
تبلیغات
رایتل
چهارشنبه 13 مرداد‌ماه سال 1389

 

 

هر بار که یکی از دوستانم از این جزیره میره به یه دنیای دیگه دلم میگیره. 

 

با اینکه می دونم میره جایی که خیلی از اینجا بهتره باز هم حتما برای  

 

رفتنش اشک میریزم.  

 

گریه میکنم و میاندیشم که باز تنها تر شدیم.و اونها هم میرن که تنهایی های 

 

جدیدی رو تجربه کنن. 

 

توکا نیستانی هم دوهفته ایه  که رفته و مریم و صبا تا آخر مرداد میرن. 

 

در آغاز هر فصل کسانی رو در ذهن دارم که اسمهاشون رو مرور کنم و بگم  

 

جات خالی رفتی و ندیدی تابستان یا پاییز امسال مثل هیچ کدوم از فصل  

 

هایی که دیدی نبود. 

 

نمی دونم شاید یه روزی هم من برم و کسی شب روی تراس وایسه و سیگار  

 

بکشه و بگه جات خالیه... 

 

هر جای دنیا که برم حتی در اوج لذت هم که باشم قطعا مثل هر مهاجر  

 

دیگری خواهم گفت : 

 

این خانه قشنگ است  

 

ولی خانه ی من نیست. 

 

کاش میشد و احمقها میزاشتن که همه ی اون امکانات رو بیاریم تو ایران  

 

عزیزمون تا کسی مجبور نشه به خاطر یک قلپ هوای آزاد و یه کف دست  

 

نونی که بوی خون نده و یه مدرسه یی که توش اراجیف یاد بچه هاشون  

 

ندن بره ینگه ی دنیا. 

 

اینجا آسمان ابری ست  

 

آنجا را نمی دانم 

 

اینجا شده پاییز 

 

آنجا را نمی دانم 

 

اینجا دلی تنگ است 

 

آنجا را نمی دانم ... 

 

 

شنبه 1 خرداد‌ماه سال 1389

 

 

 

 

     کاش می آمد و از پنجره من 

    

   بانگ می دادمش از دور  بیا 

 

   به زنم عالیه می گفتم زن 

 

   مادرم آمده در را بگشا 

 

 

 

 

دوشنبه 14 دی‌ماه سال 1388

این نامه را از روی تخت آی.سی.یو برای شما می نویسم


اسم من مونا است، من این نامه را از روی تخت آی.سی.یو در بیمارستان جکسون میامی فلوریدا برای شما می نویسم. من دانشجوی دکترای برق در دانشگاه بین المللی فلوریدا هستم. بعد از فارغ التحصیلی از دانشگاه صنعتی شریف تهران در تابستان ٢٠٠٧ از چندین دانشگاه آمریکا بورس تحصیلی گرفتم. من فلوریدا را برای تحصیل انتخاب کردم و در آگوست ٢٠٠٧ وارد دانشگاه شدم.

متاسفانه ٤ ماه بعد از اقامتم در آمریکا در نوامبر ٢٠٠٧ بیمار شدم و پزشکان بیماریم را یک بیماری نادر خونی تشخیص دادند. این بیماری بتدریج باعث نارسایی مغز استخوانم شده است.با وجود تاثیرات شدید و عوارض ناشناخته و تحمل ناپذیر این بیماری من به تحصیل، تدریس و تحقیق دانشگاه ادامه دادم تا بورس و بیمه ام را حفظ کنم. پزشکان تمام تلاش خود را انجام داده اند ولی نتیجه ای حاصل نشده است و من هر روز با عوارض مختلف این بیماری دست به گریبانم.

در حالی که من بسیار به حضور و حمایت والدینم نیازمندم، آنها هنوز موفق به گرفتن ویزا نشده اند. من یک دختر 26 ساله در یک کشور غریب 2 سال به تنهایی با این بیماری غریب و لاعلاج جنگیده ام. دور بودن از خانواده و بستری شدن در بیمارستان که دیگر زندگی روزانه من شده است، من را از نظر جسمی و روحی از پای در آورده است.

در اکتبر ٢٠٠٩ با دردی شدید وارد بخش اورژانس بیمارستان شدم، هر چند این اولین بار نبوده که من در شرایط اورژانس بوده ام، اما این بار طاقت فرساترین تجربه من بوده است. اکنون 2 ماه است که من به طور مداوم در ICU بستری می شوم. تیم پزشکی من به این نتیجه رسیده است که تنها راه نجات من پیوند مغز استخوان است.من بانکهای بسیاری را برای مغز استخوان جستجو کرده ام اما نتیجه مایوس کننده بوده است. چون از نظر علمی احتمال پیدا کردن اهدا کننده از میان ایرانیان برای من بیشتر است، چشم امیدم به حمایت شما ست.

برای پیدا کردن اهدا کننده مناسب نیاز به تست DNA است. این تست بسیار ساده بوده و از طریق آزمایش روی بزاق دهان قابل انجام است که خود نیز می توانید به راحتی این نمونه را تهیه کنید که هزینه ای هم در بر ندارد. سازمان PACI که خدماتی برای بیماران ایرانی سرطانی مقیم آمریکا ارایه می دهد، این امکان را فراهم کرده که شما بتوانید این تست را تا پایان ماه ژانویه 2010 به طور مجانی انجام دهید.

می دانم که زمان محدود است ولی من به کمک و همیاری شما امیدوارم.

اگر شما به عنوان اهدا کننده مناسب تشخیص داده شدید پیوند مغز استخوان انجام می شود. ولی این پیوند نیازی به عمل جراحی ندارد. آنچه نیاز است فقط مقداری از خون شما است. پزشکان سلول های بنیادی از خون شما را به من تزریق می کنند. ماههای اخیر، این بیماری من را به وضعیت نا امید کننده ای رسانده است، نمی دانم چه مدت زنده خواهم بود ولی این را می دانم که تنها چیزی که می تواند مرا زنده نگه دارد پیوند مغز استخوان است. من به کمک شما چشم امید دوخته ام و فکر اینکه چنین ایرانیان مهربانی در اطراف من حضور دارند مرا به آینده و زندگی ام امیدوار می کند. من واقعاً به کمک و همیاری شما برای یافتن اهدا کننده مناسب نیاز دارم.

یک نجات دهنده باشید.

با احترام

مونا زارعی 


آدرس و شماره تلفن انستیتو سرطان ایرانیان در آمریکا جهت دریافت اطلاعات بیشتر

Persian American Cancer Institute

9100 Wilshire Boulevard, Suite 240 East
Beverly Hills, CA 90212
Telephone 310-385-9662

(برای چگونگی کمک به مونا زارعی از ایران یا هر جا لطفا این وبلاگ ها را هم بخوانید):

http://tofighi.wordpress.com/2009/12/24/help-mona

http://helpsavemona.blogspot.com


به طور کل در هر نقطه از دنیا که هستید می توانید آزمایش اچ-ال-ای: کلاس یک (HLA - Class1) را بدهید و جواب آن را به ایمیل دکتر مینا زارعی خواهر گرامی مونا زارعی بفرستید.

mina.zarei64@gmail.com 

 

 

چهارشنبه 2 دی‌ماه سال 1388

   

These days, the days of my people and my land is hard. But this will not cause the other world that we forget these days of waiting  nativity are happy . We are partners in your happiness. Birth of Jesus, and Jesus all the Christians to congratulate and hope in the new world of all dictatorships to be destroyed. Poverty and hunger and the war and become a distant memory.
 
I hope the new year is a miracle for the people. New year butterfly and smell flowers and children smile. For me, my land and people in achieving freedom , please pray. 
 

 best wishes 

 

sayeh 

 

 

 

 

Questi giorni, i giorni del mio popolo e la mia terra è dura. Ma 

questo non causerà il mondo che ci dimentichiamo questi giorni di attesa e presepi sono Nvmsyhy sono felici . Siamo partner per la tua felicità. Nascita di Gesù, e Gesù tutti i cristiani e per congratularmi con la speranza nel nuovo mondo di tutte le dittature di essere distrutto. Povertà e la fame e la guerra e diventare un lontano ricordo.
 
Mi auguro che il nuovo anno è un miracolo per la gente.  di Capodanno e l'odore dei fiori e dei bambini sorriso. Per me, la mia terra e la gente per raggiungere la libertà senza condizioni, si prega di pregare.

 

Con grande rispetto 

 

sayeh     

 

 

 

شنبه 28 آذر‌ماه سال 1388

 

 

 

 

این چند وقته به هیچ وجه دست و مغزم به نوشتن نمیرفته.حالا نه اینکه فکر  

 

کنید وقتی هم که میرفته مطلب شاخی مینوشته ام.

 

اما این روزها سو‍ژه های زیادی به ذهنم میرسه که میشه چندین صفحه راجع  

 

بهش نوشت.

 

چند روز پیش مصاحبه یی خوندم از ژیلا بنی یعغوب و خانم رهنورد معروف که  

 

اصرار دارند او را با نام خودش و نه با نام همسرش آقای موسوی بشناسیم.

 

در میان تعارف هایی که با زبانی سیاسی و نه سیخ بسوزه و نه کباب رد وبدل  

 

میشد.(چون ازنظر من زیاد مصاحبه نبود ،بیشتر ماهی گرفتن از آب گل آلود این  

 

روزها بود که اتفاقا من هم بدم نیامد)نکته یی خیلی توجه ام را جلب کرد .یک  

 

جا  از مصاحبه( که حوصله ندارم لینکش روبراتون پیدا کنم خودتون میتونید در  

 

«گویا» پیدا کنید.)خانم رهنورد به خاطر میاورد که کار روزنامه نگاری را از  

 

«خوشه» در کنار احمد شاملو شروع کرده است.

 

ظاهرا خانم رهنورد هم رگ خواب مردم و به خصوص جوانان و معترضان را به  

 

خوبی یافته است: روزنامه نگاری،خوشه،احمد شاملو...

 

من نتوانستم خودم را راضی کنم که خانم رهنورد کار روزنامه نگاری کرده باشد  

 

ان هم در خوشه و حتی یک بار احمد شاملو را دیده باشد اما 7 یا 8 سال  

 

بانوی  اول ایران بوده باشد بدون اینکه درهمان روزها نامی و یادی از این  

 

«شیراهن کوه مرد»کرده باشد.حالا تجلیل و بزرگداشت پیشکشمان.

 

یا حتی به یاد ندارم در سالی که شاملو برای همیشه شرش از سر نظام کم  

 

شد خانم رهنورد (باز هم میگویم موسوی پیشکش)تسلیتی گفته باشد یا  

 

اظهار تاسفی کرده باشد.و شاملو در میان سکوت دولتمردان و تلوزیون ها در  

 

امام زاده طاهر کرج دفن شد.حتی به یاد ندارم یک بار محض نمونه خانم رهنورد  

 

را در مراسم سالگرد های شاملو بر سر آرامگاهش دیده باشم.

 

اما تا دلتان بخواهد خاطرات دیگری دارم.به یاد میاورم که رنگ سالهایی که  

 

ایشان بانوی اول ایران بودند سیاه و طوسی بود.رنگ روسری ها ،مانتو ها  

 

(مخصوصا در مدارس)کاپشن ها، شلوارها...که هیچ شباهتی به رنگ روسری  

 

این روزهای ایشان ندارد.اردوهای مدارس خلاصه میشد به امامزاده رفتن  

 

حوالی  شهر خودمان با قطار.که به تعداد همه ی تعطیلات و تابستانها خدا رو  

 

شکر امام زاده داشتیم.حتی به یاد دارم یک بار برای عکاسی ما را به یک  

 

قبرستان بردند و ما یک روز کامل را در آنجا خوش گذراندیم!!!وقت نهار هم در  

 

جمع های سه چهار نفره سفره هامان را روی یکی از قبرها پهن کرده بودیم و  

 

با  چه لذتی کتلت میخوردیم.به به.چه خاطراتی داریم ازدوران مدرسه.یک بار در  

 

کلاس دوم راهنمایی بودم که عزیزترین داشته ام که یک دفتر پر از کارت های  

 

تبریک تولد و عید سالها بود را به مدرسه بردم تا به دوستم نشان بدهم.که  

 

ناظم  مدرسه بر اساس قانون!!ان را از دستم گرفت و دیگر هرگز به من پس  

 

نداد.البته خاطرات مدرسه ی من قطعا برای خیلی از هم سن هایم سوسولی  

 

به نظر میرسد ،چون خبر دارم که در شهر های دیگر و روستاها چه میگذشته .

 

در جایی دیگر از مصاحبه  خانم رهنورد میگوید که برای کمک به جمع آوری

 

رای برای موسوی پا به عرصه  ی انتخابات گذاشته چون فکر میکرده میتواند

 

رای جوانان و دانشجویان را به موسوی جلب کند.تعجب میکنم که این خانم با

 

این همه!!!نفوذ چرا آن سالها یک بار زیر گوش موسوی نگفت که آقا اگر دختر

 

بچه های ابتدایی جوراب سفید بپوشند هیچ گناه کبیره یی نکرده اند.

 

به خوبی به یاد دارم که اگر کسی این شهامت را به خرج میداد و جوراب سفید

 

میپوشید و به مدرسه میامد همان ابتدای ورود به مدرسه که ناظم دم در پاچه  

 

های شلوارمان را میکشید بالا تا رنگ جورابمان را ببیند ،کارش به دفترو مدیرو  

 

آوردن خانواده به مدرسه و یک تذکر جدی میکشید.

 

در جایی دیگر از این مثلا مصاحبه خانم رهنورد میگوید این عادت من و موسوی

 

است که حتی یک نیم پله را اگر با هم بالا برویم دست هم را میگیریم و این  

 

دست دردست بودن هیچ شعار انتخاباتی نبوده.

 

به نظر میرسد طی 7،8 سالی که ایشان بانوی اول ایران بودند هرگز از حتی نیم

 

پله یی به اتفاق موسوی بالا نرفتند چون به خاطر ندارم طی آن سالها ،آنها را

 

دست در دست دیده باشم.

 

چه کنم که باز خاطرات به ذهنم هجوم میاورند و نمیگذارند من چند خط را

 

در مدح این خانم بنویسم.

 

به یاد دارم سال آخر دبیرستان بودم و یک روز خیلی اتفاقی پدرم که در حوالی

 

مدرسه مان کاری داشت و ما هم تازه تعطیل شده بودیم مرا هم سوار کرد و

 

با هم به خانه رفتیم.فردایش یک تیم ورزیده ی آماده دم در مدرسه ایستاده بودند

 

به محض ورودم به حیاط انگار که قاتل گرفته باشند من را به دفتر بردند و

 

مدیر و ناظم ودفتر دار و آبدارچی و...افتادند سرم که کی بود که دیروز تو

 

ماشینش سوار شدی؟

 

فردایش بابامان را آوردیم مدرسه گفتیم بفرمایید این هم بابایمان.گفتند قبول

 

نیست .پس که شناسنامه و مدارک شناساییش؟تحت اسکورت رفتیم خانه و

 

مدارکش را آوردیم.عجیب است خانم رهنورد شما آن سالها ایران نبودید؟

 

خانم رهنورد وهم برتان ندارد که 20 ملیون ایرانی به شوهر شما در

 

معیت جناب عالی رای دادند.این آری گفتن به موسوی نه گفتن به

 

احمدی نژاد بود.در واقع از بغض معاویه بود نه از حب علی.

 

مگر نشنیده اید که :در نبود گوشت چغندر سالاره.هزار تا مثل دیگه

 

هم میتوانم بیاورم برایتان.دستت چونمی رسد به بی بی ،دریاب

 

کنیز مطبخی را.گیرم آن سالها ایران نبودید،ادبیات فارسی را که خوانده اید.

 

حالا هم که نظام همه ی شمایان را گذاشته سر کار با پاره کردن یک عکس.

 

چندی دیگر کلا یادتان میرود اصل ماجرا چی بود فقط دارید هر روز

 

درخواست یک تجمع میدهید به وزارت کشور برای تبری جستن از پاره

 

شدن یک عکس.

 

یعنی دارید دوباره من خر را مطمئن میکنید که اگر موسوی هم آمده

 

بود نهایتا برمیگشتیم به سالهای 63 .باز سیاه و طوسی و امامزاده وقبرستان.

 

سر کار خانم ،بگذارید یک بار به این نتیجه برسیم که موسوی و رهنورد،

 

موسوی و رهنورد آن سالها نیستند.مطالعه کرده اند ،تفکر کرده اند.

 

فهیم شده اند.دیگر میفهمند مردم چه میگویند و چه میخواهند.

 

بگذارید بتوانیم ببخشیمتان بابت آن سالها.بابت سکوت ها ی بی

 

جا و فریادهای بی جا.بابت تحقیر ها و تهدید ها و زندانها و اعدامها.

 

خانم روشنفکر عزیز به همسرت بگو یک بام و دو هوا نمیشود.یا باید

 

پیرو مردم بود یا پیرو خط امام.یا رومی روم یا زنگی زنگ.اقلا تکلیف

 

من خر را روشن کنید.مردم که تکلیفشان را با شما و با همه روشن کردند.

 

آنقدر نشستید و استخاره گرفتید :بکنم یا نکنم که مردم کردند.جا ماندید از

 

مردم سر کارعلیه.فردا هم توقعی نداشته باشید.چون همان وقت که شما

 

مشغول استخاره ی بکنم یا نکنم بودید مردم میگفتند و عمل کردند که :

 

بودن یا نبودن.مساله این است. 

 

 

 

 

 

 

 

سه‌شنبه 3 آذر‌ماه سال 1388

 

 

از کفر من تا دین تو 

 

راهی به جز تردید نیست 

 

دل خوش به فانوسم مکن 

 

اینجا مگر خورشید نیست؟ 

 

با حس ویرانی بیا 

 

تا بشکند دیوار من 

 

چیزی نگفتن بهتر از 

 

تکرار طوطی وار من 

 

با عشق آن سوی خطر 

 

جایی برای ترس نیست 

 

در انتهای معجزه  

 

دیگر مجال درس نیست 

 

کافر اگر عاشق شود 

 

بی پرده مومن میشود 

 

چیزی شبیه معجزه  

 

با عشق ممکن میشود 

 

... 

 

 

 

شنبه 9 آبان‌ماه سال 1388

 

  

 

کسی یه پوینتر ماده ی مودب سراغ نداره؟ 

 

میتونه کادوی تولد خوبی برای پسرم باشه. 

 

 

 

شنبه 21 شهریور‌ماه سال 1388

 

در انتهای هر سفر 

 

در آیینه  

 

دار و ندار خویش را مرور میکنم. 

 

 

 

 به ۳۱ سالگی 

 

 

سه‌شنبه 3 شهریور‌ماه سال 1388

 

 

جدیدا با گرگها میرقصم. 

 

 

 

پنج‌شنبه 28 خرداد‌ماه سال 1388

 

 

یه شب مهتاب  

 

ماه میاد تو خواب 

 

منو میبرهکوچه به کوچه  

 

باغ انگوری باغ آلوچه 

 

دره به دره  

 

صحرا به صحرا 

 

یه شب مهتاب ماه میاد تو خواب 

 

 منو میبره از توی زندون 

 

مثل شب پره با خودش بیرون 

 

میبره اونجا که شب سیاه  

 

تا دم سحر شهیدای شهر 

 

با فانوس خون جار میکشن 

 

تو خیابونا سر میدونا 

 

عمو یادگار مرد کینه دار  

 

مستی یا هوشیار خوابی یا بیدار 

 

مستیم و هوشیار شهیدای شهر 

 

خوابیم و بیدار شهیدای شهر 

 

آخرش یه شب ماه میاد بیرون 

 

از سر اون کوه بالای دره روی این میدون 

 

رد میشه خندون 

 

یه شب ماه میادددددددددددددددد  

 

 

 

 

 

   1       2       3       4       5       ...       12    >>
Page Rank