X
تبلیغات
رایتل
سه‌شنبه 23 مرداد‌ماه سال 1386

 

 

اون روز از پنجرۀ مطب دکتر داشتم شما رو که به خاطر خواهش نگهبان ساختمون،با

عجله رفتین لطف کنین و ماشینتون رو ببرین یه کمی جلو تر پارک کنین نگاه میکردم.

دیدمتون که  به حساب عذر خواهی برای رانندۀ ماشینی که منتظرتون بود دست بلند

 کردین و از پشت ماشینتون رو دور زدین و رفتین پشت رل نشستین و ماشینتون

 رو جا به جا کردین.دیدم که راننده به دست بلند کردنتون توجهی نکرد.

دیدم که صورتتون خوشحال نبود.دیدم که شما و رانندۀ اون ماشین هم زمان از ماشینهاتون

 پیاده شدین و به سمت ساختمون راه افتادین.دیدم که وقتی با هم رسیدین به انتهای

 ماشین شما و ابتدای ماشین اون که از فاصلۀ بین ماشین ها به پیاده رو بیاین،اون راننده که

میتونست جای بچۀ شما باشه(حدود35 ساله)صبر نکرد که شما جلوتر برین.نه به خاطر تعارف

به خاطر احترام.دیدم که صورتتون یخ کرده بود.همۀ اینها رو از اون پنجره با شیشه های خاکی

دیدم.وقتی هم اومدین بالا بی حرف اومدین پیشم نشستین و تا حدود نیم ساعت بعد که منشی

 صدام کنه ،خیره به سرامیک کف مطب ،غرق در تفکر بودین.

تمام اون نیم ساعت و تمام راه طولانی  برگشت به خونه رو داشتم هدس میزدم که دارین

به چی فکر میکنین.هدس زدم دارین فکر میکنین که تربیت و ادب از بین رفته.«بزرگ تری

و کوچیکتری» (اصطلاح خودتونه )مرده.هدس زدم دارین فکر میکنین که :دورۀ ما چه جوری بود

و حالا چه جوری شده.(فقط کاش تو دلتون نگفته باشین «دورۀ شما».)یادم افتاد که گاه گداری

برامون از بچگی هاتون تعریف کرده بودین.که هیچ وقت قبل از پدرتون نمی رفتین بخوابین،

که سر غذا هیچ کس حرف نمیزده،که هیچ وقت خودتون لباسهاتون رو انتخاب نمیکردین،

مامانتون براتون میخریده.حتی تا مدتها بعد از اینکه برای تحصیل رفتین اروپا باز هم

مامانتون این کار رو میکرده.یادم افتاد که تو زندگی بعد از ازدواجتون هم پسرهاتون هیچ

وقت پیشتون با پیژامه نبودن چه برسه به شلوارک.یادم افتاد  میگفتین که یه روز تو سن

نو جوونی، باباتون شما وخواهرو برادرهاتون رو خوا سته و باهاتون صحبت کرده و گفته:

دلم میخواد یک نفرتون پزشک بشه تا بعد از من تابلوی مطبم پایین نیاد.

اون گفته بود یه نفر و اما از شما ها 3 نفرتون به خاطر «همین یک کلمه حرف» پزشک شده

بود.یادم افتاد شما توی متروهای پاریس هم جاتون رو به بزرگ تر از خودتون تعارف میکنین.

یادم افتاد شما به یه پسربچۀ 4 سال و نیمه هم میگین«شما».

یادم افتاد که میگفتین جوونی هاتون تو کافۀ «هامایاک»مشروب میخوردین و به احترام پدر

شب رو خونه نمیرفتین و تو هتل میخوابیدین.یادم افتاد که شما هنوز هم محرم وصفر و

رمضون مشروب الکلی نمیخورین.یادم افتاد که شما هنوز هم هیچ گدایی رو بی «خیر»از

در خونه رد نمیکنین.یادم افتاد که شما حتی به گدا ها میگین «درویش». یادم افتاد زشت ترین

اس ام اسی که تو این باکستون خوندم ایران خودرو فرستاده بود که اگه سمند دارین بیارین

دوگانه سوزش میکنیم.

یادم افتاد که شما دیباچۀ گلستان رو هنوز هم از حفظ میخونین.یادم افتاد که یکی از حسرت

های شما اینه که چرا کلاه گذاشتن آقایون از مد افتاد،مخصوصا شاپو.

 یادم افتاد که بیشتر این خصوصیات رو نه فقط شما ،که 80 در صد از نسل شما دارن.

خیلی چیزها یادم افتاد تو طول مسافت طولانی رسیدن به خونه.

آخه خیلی چیزها رو دیدم از اون پنجره که شیشه هاش خاکی بود.دیده بودم که شما ماشینتون

حداقل   130 میلیون تومن ارزونتر از ماشین اون راننده بود و شما هم خیلی خوب متوجه

شدین که علت رفتار نا مودبانه اش(تعبیر مودبانه رو داشته باش) همین اختلاف میلیونها

با هم بود.دیدم که تمام ساعتهای اون شب بعد از این اتفاق ،انگار اتفاقات و نظم ها و ترتیب ها

و آموخته ها و تجربیات و...رو تو ذهنتون به ناچار «فرمت »میکردین.

میدیدم که ذهنیت سالیان دراز زندگیتون از زندگی و هرچی که توشه داره مثل یه قلعۀ

شنی لب ساحل بعد از غروب آفتاب ،سست میشه و فرو میریزه.ذهنیت های «نخ نما» شده.

ذهنیت ارزشمندی تجربه و شعور ،ازرشمندی تحصیل و سواد ،ارزشمندی تحمل شرایط سخت

و کار.ارزشمندی موو ریش سفید.ارزشمندی هنر، حتی نواختن سه تار تجربی بدون نت روستایی

شمالی.ارزشمندی «روفتن خاک در میخانه» .انگار موجها بلندتر میشدن هر لحظه و بخشی از

 قلعۀ ماسه ای میرفت زیر آب.

 

همۀ اینها رو دیدم و حس کردم.فرداش هم که داشتین تلفنی ماکسیما رو میزاشتین برای فروش و

به نوریانی سفارش یه- بی ام دابلیو 170 میلیونی-روبرای پس فرداش میدادین شنیدم.

کاش اون روز از اون پنجره با شیشه های خاکی،هیچی ندیده بودم.

 

 

Page Rank